تولد او...

یک مشت تصویر مچاله ی خنده ی تو
یک ذهن خاطره ی ناقص و کج
یک حنجره بغض یخ کرده و سرد
یک دست خالی از هر چه نمک
یک دل پر از خون و خیال
... اینها همه هدیه ی مردیست
که سالهاست یادش هم به جشن میلاد تو دعوت نیست
به گمانش که صدایش آلوده به حسرت نیست
باز مغرور از سقف اتاقش پرسید
امشب، هم پای رقصش کیست؟

مسعود صدقی

/ 0 نظر / 15 بازدید