خوشحالم که آرزوی امسالت همون آرزوی پارساله...
بودن و موندن با من...
یه سال دیگه با تموم شیرینی ها و تلخی هاش تموم شد...
تنها بودم اما محکم...نذاشتم اینهمه سختی پشتم رو خم کنه...
درست مثل یه کوه مقاومت کردم...هنوز مشکلات هستن اما من قوی تر شدم...
تو این مدت دوستای خوبی داشتم که کنارم بودن...مثل کوه پشتم وایستادن و دلگرمم کردن...حتی یک ثانیه هم احساس تنهایی نکردم...دلم بهشون گرم بوده... خدایا بخاطر داشتن تموم این دوستای خوب ازت ممنونم...
بخاطر توانایی های زیادی که بهم دادی ازت ممنونم...ممنون که کمکم کردی بزرگ شم...کمکم کردی به بعضی ها احساس خوبی بدم...اینکه احساس کنن حمایتشون میکنم. اینکه دلشون بهم گرم باشه...
خدایا مدتهاست صدات میکنم دستمو بگیری و بذاری کنارت قدم بردارم...هنوز صدامو نشنیدی...تنهام نذار...
خدایا ...
برای تموم دوستام آرزوی شادی و سلامتی میکنم...
.................................................................................................................
پ.ن: تو این مدت دوستای وبلاگی زیادی هم پیدا کردم...یه وقتایی باهاشون درد دل کردم یه وقتایی از خوشیهام گفتم یه وقتایی...خلاصه اونها هم نذاشتن احساس تنهایی کنم ...میخوام ازتون تشکر کنم و امیدوارم امسال رو با شادی شروع کنین...سمانه ی عزیزم که ی جورایی خیلی از لحاظ روحی بهش نزدیک شدم و دوستش دارم... دوستای دیگه ای که ندیده دوستشون دارم فرانه...سما( وبلاگ بسیار زیبای ژوان)...آمیز میتی خودمون...مهندس اینا ( براش آرزوی سعادت میکنم و امیدوارم به دلبستگی هاش برسه)... و زی زی جان ( که امیدوارم در کنار بانو صد ساله بشن و ٧ تابچه هم داشته باشن...)...
سال نو به همتون مبارک...دوستتون دارم...
دارم خونه تکونی میکنم...
شاید تورو هم از دلم تکوندم...
عیدت مبارک...
بازم یه سال دیگه بی تو...
سال پیش آرزو کردی که این عید روپیش هم باشیم...
نمیدونم امسال آرزوت چیه...
...
وای خدایا باز کمکت رو نیاز دارم...
یکمی از اون معجزاتت لطفا...
............................................
پ.ن: دوستان دعا فراموش نشه پلیز!!!
اینم از تولدت...بدون من...
...................................
پ.ن: این پست رو مثلا 18 اسفند نوشتم...
دلم برات تنگ شده نا مهربون من...
ای خدا دلگیرم ازت...
ای زندگی سیرم ازت...
برگشتم...از پیش تو...
تظاهر به بودنت برام سخت تر شده...خیلی سخت تر...
لعنت به توت فرنگی...
لعنت به تو...
لعنت به من...
............................
پ.ن: توت فرنگیه موند ها...برا چی آورده بودیش پس...
بالاخره روزگار یه روزی انتقام منو از تو می گیره...
حالا ببین...
من خیلی بدم...
حالم خیلی بده...
چون تو خیلی بدی...
من شادم...خوبم...
.........................
تو غمگین بودی...
سخت بود وقتی که بودی و می گفتم نیستی...
حالا نیستی اما می گویم هستی...
این روزا پره از حسهای خوب
اتفاقات خوب
پیشرفتهای کاری غیر قابل باور برای دختری تو سن و سال من...
خدایا شکرت که به من توانایی دادی
و قدرت استفاده از این توانایی ها رو...
کنارم باش و کمکم کن...
تا بتونم افراد بیشتری رو شاد کنم...
................................................
روزای خوبیه...اما بازم تو نیستی...
آرزو می کردم تو تموم این روزا کنارم باشی...شیرینی هایی که تو زندگی آدم تکرار نشدنی اند...مثل روز دفاعیه ام...جشن فارغ التحصیلی ام ...تولدم...که کنارم نبودی...
هر وقت بیشتر رهات میکنم بیشتر به دستت میارم...
.......................................................................
پ.ن ١: کمتر رهام کردی و بیشتر از دستم دادی...
پ.ن: به این موضوع به عنوان یک قانون تو زندگیم رسیدم...اول باید رها کنی تا به دست بیاری...
چرا روزگار نتونست من و تورو کنار هم ببینه...
چرا دست سرنوشت ما رو سر راه هم قرار داد...
ای روزگار لعنتی...
...................................................................
پ.ن: باور دارم که مشکلات برای رشد ماست ما رشد کردیم اما انگار مسائل حل نشده بین ما هنوز همونطوری مونده...
دوستت دارم...
دلتنگتم...
تو هستی...
و من تردید دارم...هنوز...
سالهای طلایی همین سالهاییه که دارم سوختنشونو به چشم میبینم...
خیلی دردناکه...
.............................................
مجبورم تموم موقعیتهامو نادیده بگیرم
و این بدترین مجازاته برام...
نفهمیدم تاوان چی رو پس دادم...
اینروزا
توی این برف و سرما...
فقط آغوش تو میتونه گرمم کنه...
فقط تو...
یه روز برفی دیگه...
بازم بی تو...
.....................................................
هیچ وقت نشد دستای همو بگیریم و زیر برف قدم بزنیم...
نشد کنار شومینه چای بخوریم و از پنجره نظاره گر بارش برف باشیم...
نشد تو آغوش گرمت از سرمای زمستون لذت ببرم...
نشد...
نشد...
نشد...