میگن جوجه رو آخر پاییز میشمارن...
اما جوجه های من همه مردن...چی رو بشمارم...
میشمارم...اینکه چند روزه از پیشم رفتی رو میشمارم...
میشمارم...
هر روز صبح...
یه عالمه گلوله کاغذی...
..................................
متنفرم از گلوله های کاغذی...
دستمالهای کاغذی گلوله شده
که هر روز صبح بهم یاداوری میکنن که دیشب چقدر اشک ریختم...
که چقدر غمگینم...
که چقدر تنهام...
و چقدر...
جالبه امسال میخواستم تولد بگیرم...یه عالمه مهمون...یه عالمه شادی...
اما غصه از دست دادن تو تمام شادیها و خنده هارو از من گرفت...
قرار نیست شاد باشم...دیگه قرار نیست...
نصف وجودم رفت زیر خاک...
تو رفتی برای همیشه و من دیگه ندیدمت...
سخت ترین روزای زندگیمه...و بدون برای از دست دادن تو تا آخر عمر سوگوار خواهم بود...
اگرچه افتخار میکنم که بهترین و مهربونترین پدربزرگ دنیارو داشتم...که مثل یک فرشته کنارم بود...اما...
دوری از تو تلخترین تجربه ی زندگیمه...تلخ و سیاه...
گاهی فکر میکنم یه روز دوباره از زیر خاک میای پیشم...
و گاهی احمقانه میخوام حالتو بپرسم و خبری بگیرم از برگشتنت...
دوستت دارم تا ابد...
.......................................................................................
پ.ن: فرشته ی من 12 روزه که تنهام گذاشتی...تمام امیدهام رو با خودت بردی...
کاش منم با خودت میبردی...کاش...