چرا ما نمیتونیم از همدیگه دل بکنیم...
واسه خودمم عجیبه...خیلی عجیبه...
نمیدونم ما نیمه ی گمشده هم هستیم یا نه...
اما میدونم نیمه ی دیگه ای هم نداریم...میدونم...
دلم تنگ شد
سپید موی و سپید روی من...
برای قلب بزرگ و سپیدت...
برای قدمهای شمرده ات...
برای لبخند پرمهرت...
برای نگاه گرمت
و
صدای مهربانت...
برای تو که همه وجودم بودی...
...
...
...
تو ریسمانی از نور بودی
که منو به زندگی تاریکم وصل میکردی...
بی تو دوباره همه چیز تیره و تاره...
.......................................................
پ.ن: نمیدونم چطوری دوباره باید با نبودنت روبرو بشم...دور که هستم تو خیالم فکر میکنم هنوز هستی...
اینم از تولد 27 سالگی من...بدون تو فرشته مهربونم...که هیچ وقت محبتت رو از من دریغ نکردی...حتی تا آخرین لحظه عمرت...
خوشحالم که کسی که تا آخرین لحظه دستت تو دستش بود...من بودم...هنوز دستات رو احساس می کنم...به راحتی...
خوشحالم که تورو به عنوان بهترین هدیه از طرف خدا داشتم...این بزرگترین امید زندگیم بود...
.......................................................................................................................
پ.ن: دیروز میون شمع و کادو و تولدی که همکارا برام گرفتن خیلی سعی کردم که اشکم سرازیر نشه...اما چه فایده...
همینکه گاهی میای به خوابم...خوبه...
...
میگن جوجه رو آخر پاییز میشمارن...
اما جوجه های من همه مردن...چی رو بشمارم...
میشمارم...اینکه چند روزه از پیشم رفتی رو میشمارم...
میشمارم...
هر روز صبح...
یه عالمه گلوله کاغذی...
..................................
متنفرم از گلوله های کاغذی...
دستمالهای کاغذی گلوله شده
که هر روز صبح بهم یاداوری میکنن که دیشب چقدر اشک ریختم...
که چقدر غمگینم...
که چقدر تنهام...
و چقدر...
جالبه امسال میخواستم تولد بگیرم...یه عالمه مهمون...یه عالمه شادی...
اما غصه از دست دادن تو تمام شادیها و خنده هارو از من گرفت...
قرار نیست شاد باشم...دیگه قرار نیست...
نصف وجودم رفت زیر خاک...
تو رفتی برای همیشه و من دیگه ندیدمت...
سخت ترین روزای زندگیمه...و بدون برای از دست دادن تو تا آخر عمر سوگوار خواهم بود...
اگرچه افتخار میکنم که بهترین و مهربونترین پدربزرگ دنیارو داشتم...که مثل یک فرشته کنارم بود...اما...
دوری از تو تلخترین تجربه ی زندگیمه...تلخ و سیاه...
گاهی فکر میکنم یه روز دوباره از زیر خاک میای پیشم...
و گاهی احمقانه میخوام حالتو بپرسم و خبری بگیرم از برگشتنت...
دوستت دارم تا ابد...
.......................................................................................
پ.ن: فرشته ی من 12 روزه که تنهام گذاشتی...تمام امیدهام رو با خودت بردی...
کاش منم با خودت میبردی...کاش...
کاش منم یه ایزل داشتم...
حداقل غصه هامو باهاش در میون میذاشتم که...فقط همین...
بریدم...
خسته ام...
تنهام...
به حمایت احتیاج دارم...به دلداری...به پشتیبانی...
اما بازم تنهام...
تو روزاییکه همیشه از تنهایی میترسیدم...تنهام...
...
حرفهای نگفته زیادی باقی مونده توی دلم
عشق و علاقه بی حد و حصری که توی دلم مونده...
فقط میخواستم بدونی که تو بهترین...مهربونترین...و بزرگوارترین پدربزرگ دنیایی...
که من عاشقتم...
هزاران بوسه برای دستان پیرت میفرستم...با یه دنیا عشق...
با امید به اینکه خداوند دعاهای این قلب شکسته رو بشنوه و سلامتی رو به تو برگردونه...
خدایا هنوز به معجزاتت ایمان دارم...و منتظرم...
چقدر سخته این انتظار...
........................................................................................................
خدایا یکمی از اون معجزاتت لطفا...
دوستان دعا فراموش نشه لطفا...
خوبم چون تو هستی...چون منم برای تو هستم...
بدم چون دوتا از عزیزام مریضن...براشون دعا کنید...
این منم...با دو ن که میان دو الف حبس شده اند...
...................................................................
پ.ن: نمیدونم قصه ن و دوتا الف واقعیت داره یا فقط ساخته ی ذهن من...به هر حال بوده و هست...و خواهد بود؟...نمیدونم...
اینم سومین پاییز...بدون تو...
چند پاییز رو بدون تو دوام میارم...نمیدونم...
چند پاییز رو بدون من میمونی...اینم نمیدونم...
نمیدونم...
آخ که این روزها چقدر به یه دست نوازشگر احتیاج دارم...
خوبم...
قوی تر از همیشه...
اما بازم به نوازش احتیاج دارم...
چیزی که سالهاست ازش محرومم...سالهاست...
یه وقتایی
هنوز
آرزو میکنم که بودی و آغوشت رو به روم باز میکردی
آخ که این روزها چقدر به یه آغوش گرم احتیاج دارم...
آخ...
وبلاگ کوچولوی من تنها مونده...من اینقدر سرم شلوغه که حتی نمیتونم آپ کنم یا به دوستام سر بزنم...
ولی خوبم...
دلم برای همتون تنگ شده مخصوصا سمانه عزیزم و سما دوست داشتنی خودم...
امیدوارم همتون خوب باشین
شاد
و
سلامت...
امسال سال شادتری رو شروع کردم...
با انرزی تر و شادتر...
هرچند تموم اون خاطرات هست و تو هستی...اما من مقاوم تر و قوی تر شدم...
خوبم
قوی
و با اعتماد به نفس...
این منم قوی ترین زن دنیا...
اما این دلیل نمیشه که هنوز یک دنیا آرزوی برآورده نشده نداشته باشم...
شکر...
وای که این خستگیها تمومی نداره...
وقتی نگاه میکنی و میبینی برنامه ی زندگیتو یه جور دیگه چیدی ولی حالا دقیقا داری برعکسش زندگی میکنی...
سخته...
ومن...
فقط زنده ام...همین...
توی سال ٩٠
هنوز به این فکر میکنم
که
چه خوب بود که تو بودی...
کار من انجام شد...
تو دقیقه نود و در سال نود...
خوشحالم و سبک...
امیدوارم که بقیش هم به خیر بگذره...
خدایا بازم ممنونم ازت که کمکم کردی...یه جورایی انگار تموم دنیا دست به دست هم دادن و کار منو انجام دادن...در کمترین زمان ممکن...واین کار توئه...
بازم ازت ممنونم و خواهان اینکه همچنان تنهام نذاری...
.................................................................................
پ.ن١: روزای بهاری خوبیه...اینکه حقت رو بگیری خوبه...و اینکه بتونی کارارو به بهترین و عجیبترین وجه انجام بدی...
لطف الهی با من بود...به طرز عجیبی...
امیدورام لطف خدا به همین عجیبی با شما هم همراه باشه...
پ.ن٢: خوشحالم که این روزا نسبت به بهار پارسال شادترم...خیلی شادتر...ممنونم خدا...
خوشحالم که آرزوی امسالت همون آرزوی پارساله...
بودن و موندن با من...
یه سال دیگه با تموم شیرینی ها و تلخی هاش تموم شد...
تنها بودم اما محکم...نذاشتم اینهمه سختی پشتم رو خم کنه...
درست مثل یه کوه مقاومت کردم...هنوز مشکلات هستن اما من قوی تر شدم...
تو این مدت دوستای خوبی داشتم که کنارم بودن...مثل کوه پشتم وایستادن و دلگرمم کردن...حتی یک ثانیه هم احساس تنهایی نکردم...دلم بهشون گرم بوده... خدایا بخاطر داشتن تموم این دوستای خوب ازت ممنونم...
بخاطر توانایی های زیادی که بهم دادی ازت ممنونم...ممنون که کمکم کردی بزرگ شم...کمکم کردی به بعضی ها احساس خوبی بدم...اینکه احساس کنن حمایتشون میکنم. اینکه دلشون بهم گرم باشه...
خدایا مدتهاست صدات میکنم دستمو بگیری و بذاری کنارت قدم بردارم...هنوز صدامو نشنیدی...تنهام نذار...
خدایا ...
برای تموم دوستام آرزوی شادی و سلامتی میکنم...
.................................................................................................................
پ.ن: تو این مدت دوستای وبلاگی زیادی هم پیدا کردم...یه وقتایی باهاشون درد دل کردم یه وقتایی از خوشیهام گفتم یه وقتایی...خلاصه اونها هم نذاشتن احساس تنهایی کنم ...میخوام ازتون تشکر کنم و امیدوارم امسال رو با شادی شروع کنین...سمانه ی عزیزم که ی جورایی خیلی از لحاظ روحی بهش نزدیک شدم و دوستش دارم... دوستای دیگه ای که ندیده دوستشون دارم فرانه...سما( وبلاگ بسیار زیبای ژوان)...آمیز میتی خودمون...مهندس اینا ( براش آرزوی سعادت میکنم و امیدوارم به دلبستگی هاش برسه)... و زی زی جان ( که امیدوارم در کنار بانو صد ساله بشن و ٧ تابچه هم داشته باشن...)...
سال نو به همتون مبارک...دوستتون دارم...